تبليغاتX
از سياهي چرا هراسيدن

از سياهي چرا هراسيدن

و آنگاه به خورشید شک کردم که ستارگان را همچون کنیزکان سپیدرویی در حرمخانه ی پر جلالش نهان می کرد...

من از اینجا متنفرم!!!

از جهالتی که توش اوج می زنه.....جهل مردم.........از سنتای مزخرفشون..!

من فقط دختر نیستم..من آدمم...زندگیم خصوصیه...چرا اینجا واسه حریم خصوصی دیگران ارزش قایل نیستند؟؟؟ تا کی پیش داوری؟؟ تا کی جهل؟

کاش سفر آسون بود...!..به هرجا جز اینجا..........

 

+نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت21:57توسط شاكي | |

گوشهایم را تیزتر می کنم ونگاهم را عمیق تر....بی فایده است... انگار امشب هیچ یک از هم اتاقی های بی زبانم هم حوصله ام را ندارند...یوما آنادا را تا آخر خواندم ....فایده ای ندارد ...دوباره دیوانه شده ام...هرازچندگاهی به سرم می زند...جنونم عود کرده و خسته ام کرده....چقدر افسرده شده ام ... تا کی شادی الکی؟ انگار خودم هم حوصله خودم را ندارم ...!

پریشوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم...مثل موهام..وجودم نیاز به یک گردگیری درست و حسابی دارد اما دستانم خالیست........ دارم هزیون میگم.بی خیال این دیوونه درست بشو نیست ...کودک درونم هم که خوابش برده ...

کاش امروز ساعت 1:58 وجود نداشت.....

 

+نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت23:30توسط شاكي | |

پس از شهروند امروز، کارگزاران و اعتمادملی روز نامه سرمایه رو هم که.......

این قصه سر دراز دارد...

+نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت23:19توسط شاكي | |

امروز زنده رود باز زندگی یافت....دلم واسه زیبایی، آرامشش و... تنگیده بودا...

+نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت23:17توسط شاكي | |

دل گرفته..........

نگرانی و اضطراب....

شرم از بی شرمی....

گریه و گریه...

امید و توکل فقط به خدا.....

دوباره بیمارستان....

نفس های خسته......

سرفه های ممتد.....

نگران از نگرانی...

آنجا...اینجا....امیدم فقط به خدا...

+نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت19:53توسط شاكي | |

خدایا خودت میدونی چه مشکل بزرگیه اما من تصمیم گرفتم به جای گفتن این بهش بگم خدام خیلی بزرگه...

پس توکل بندت فقط به خودته...کمکم کن...

+حالا می فهمم چرا آدم هیچ وقت نباید به خودش مطمئن باشه...

+امروز بهم نشون دادی که چقدر بی اراده ام.ببخش من عهدمو از یاد نمیبرم... 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت19:50توسط شاكي | |

امشب آشفته حالم ...دلم بی صبرانه حرکت دستانت را می خواهد...دلم باز می خواهد حالی به حالی شود...دلم از دستانت بی خبر است...امشب به او گفته اند باید دیدارت را به تعویق بیاندازم تا دیگران به کارشان برسند...تا مبادا با دلم دشمن شوند....

امشب دلم ویران است ...این نوشتن ها دردش را کم نمی کند آخر جز اندک کاری از دستشان بر نمی آید....شاید چون دستانت را نداشته اند تا بدانند چگونه مرا آرامش دهند....

دلم ....دستانت....نگاه..................................................

+نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت1:24توسط شاكي | |

تلخه که یه هفته واسش برنامه بریزین اما وقتش که برسه به خاطر یه سری کارای ازپیش تعیین نشده همه چیز به هم بخوره. اونم وقتی مجبوری واسه برنامه ی دیگران ازش بگذری...

این ایرانسل عرضه آنتن دهی و... رونداره برن درشو تخته کنن خیال ماروهم راحت کنن...امشب خفن حالمو گرفت...

سرعت اینترنت:31.2 اینام حالمونو به هم زدن با این کاراشون....اه.........جمعش کنین بابا....

+نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت0:58توسط شاكي | |

باورش واسم سخت بود وقتی شنیدم امین کوچولوی سه ساله ی من بیماری قلبی داره ....خدایا سلامتیش رو از خودت می خوام ..........امینم باید عمل جراحی باز رو قلبش انجام بشه.........واسش دعا کنین...

+عاشق بشجت گفتنشم با اون چشمای نازش...

+اگه یه روز دیگه طاقت می آورد تاریخ تولدمون یکی بود...

+نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت0:56توسط شاكي | |

دفتر و کتابای شعرم رو  زیرورو می کنم اما چیزی واسه حال امشبم پیدا نمی کنم...نه ساعته که انتظارم اما دریغ از نشانه ای...تنهام....محکومم به ....انتظار خیلی سخته............................

+نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت21:26توسط شاكي | |